شهاب الدين احمد سمعانى
590
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
از شما جدا بود . عجبت من القاتل مع المقتول فى الجنّة . مصطفى - عليه السّلام - وقتى در غزوى بود ، يكى از كفّار بسيار قهر نمود يكى را از عزيزان صحابهء مهتر بكشت ، ساعتى برآمد مسلمان گشت و جمعى را از كفّار هلاك كرد ، به آخرش بكشتند ، مصطفى - عليه السّلام - بفرمود تا آن كس را كه كشتهء او بود با او در يك گور دفن كردند ، پس گفت : اين كشته و كشنده ، فردا در جنّت ، بر يك تخت خواهند بود . اى درويش درياى الهيّت را در سفينهء عقول مختصر بشر عبره نتوان كرد ، اطبب من مساعدة التّقدير . هيچچيز در آن نرسد كه مرد قدمى برگيرد و كششى از قدم با قدم او موافق افتد . صدّيق به طلب دين پديد آمده و از خود 14 دل برگرفته و مصيبتزدهوار در باطن نوحه مىكرد و بر انكار خود تيغ اقرار كشيده شب و روز قرار نمىيافت و كس نمىدانست كه او را چه درد است ، امّ رومان عيال صدّيق اكبر بود وى را پرسيدند كه ابو بكر را چه رسيده است ؟ گفت : نمىدانم ، ليكن هرگز هيچ نوحه و اندوه آراستهتر از نوحهء او نديدهام ، هر شب نالهء زار و نوحهء دردناك مىكند چون صبح صادق بدمد نفسى گرم برآرد چنان كه از آن نفس بوى جگر سوخته مىآيد . بيت دوزخ شررى از دل بريان من است * دريا اثرى ز چشم گريان من است 15 يك شب بىقرارى صديق به غايت رسيد با خود گفت : اين محمّد مردى رفيق است ما را فردا به نزديك او بايد شد تا او چه مىگويد در اين كار ما ، و ناموس اكبر و طاوس اخضر از حضرت عزّت آمده بود و با مصطفى گفته كه اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ . صد هزار و بيست و اند هزار نقطهء عصمت را بر مثال جواهر زواهر در سلك سلوك كشيده بودند ، واسطهء قلاده مىبايست فضل صمدانى غوّاصوار به عمّان ايمان فروشد و درّ يتيم احمدى برآورد و به جاى واسطه در سلك كشيد . يا محمّد برخيز / a 200 / و قدم بر منبر نه ، و بانگ بر دنيا و آخرت زن ، و با خلق بگوى كه از خداى كس را چاره نيست . مصطفى - عليه السّلام - با خود مىانديشيد كه اين حديث ، باكى گويم كه همه عالم منكراند ، مگر فردا به در سراى ابو بكر روم كه او مردى سديد است . ديگر روز بر نيّت ابو بكر قدم از حجره بيرون نهاد ، ابو بكر با يك دل پر از عشق بر نيّت مصطفى از خانه بيرون آمد ، در راه به يكديگر رسيدند ، مصطفى گفت : الى اين يا ابا بكر ؟ فقال : اليك . گفت : چه مىباشد كه چنين نحيف